مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

127

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برخاسته ، مرزوان را همىبرد تا بنزد خادم رسيد . در آن‌وقت ، ملك از نزد دخترش بازگشته بود . چون خادم ، عجوز را بديد ، برپاى خاست و گفت : بدرون خانه شو . ولى دير ننشينيد . پس عجوز ، پسر خود ، مرزوان را بدرون برد . ملكه بدور را بديدند و او را سلام كردند . و ملكه بدور ، مرزوان را بديد و او را بشناخت و گفت : اى برادر ، سفر كرده بودى و اخبار تو از ما بريده بود . مرزوان گفت : راست است . و لكن خدا بسلامتم بازگرداند و دوباره سفر ، مرا در نظر است . و سبب آمدن بدينجا اين بود كه از حادثهء تو آگاه گشتم . دلم سوخت . بنزد تو بيآمدم شايد كه درد تو بشناسم و دارو توانم پديد آورد . ملكه گفت : اى برادر ، ترا نيز چون ديگران گمان اينست كه مرا جنون فراگرفته . لا و اللّه . ديوانه نيستم . اين بگفت و بگريست و اين دو بيت برخواند : رنگ رويم غم دل با همه‌كس ميگويد * فاش كرد آن‌كه ز بيگانه همىبنهفتم پيش از آنم كه بديوانگى انجامد كار * معرفت پند همىداد نمىپذرفتم مرزوان دانست كه ملكه عاشق است . پس گفت : قصّه با من بازگو و آنچه به تو روى داده ، بيان كن . شايد خدا مرا به چيزى آگاه كند كه خلاص تو در آن باشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مرزوان با ملكه گفت : شايد خدا مرا به چيزى آگاه كند كه خلاص تو در آن باشد . ملكه بدور گفت : اى برادر ، حديث من گوش دار كه من شبى در ثلث آخر شب از خواب بيدار گشتم . در اتاق خود ، جوانى خفته ديدم كه بدان خوبروئى كس نديده بودم و زبان سخندان در وصف او عاجز و حيران بود . مرا گمان اين شد كه اين كار باشارت پدر است و او امتحان من همىخواهد . از آن‌كه بارها ملوك ، مرا خواستگارى كردند و پدرم مرا به تزويج بفرمود . سخن